حال اورژانسی جنگل های بلوط را درک کنیم
کامران منصوری جمشیدی : دو مرد که با دوشادوش هم اما دو سه گامی پشت سرم هم مسیرم بودند آنچنان بلند بلند و جدی با یکدیگر حرف می زدند که هرچه تلاش می کردم که فضولی نشود لیکن خب چاره نبود و صدای شان را...
کامران منصوری جمشیدی : دو مرد که با دوشادوش هم اما دو سه گامی پشت سرم هم مسیرم بودند آنچنان بلند بلند و جدی با یکدیگر حرف می زدند که هرچه تلاش می کردم که فضولی نشود لیکن خب چاره نبود و صدای شان را شنیده و در جریان گفتگوی شان قرار گرفتم.
نه آقا این تبرهای آماده که خوب نیستند بنده خودم تبر درست کردم باید ببینی، من مجاب نمی شوم که تبر بتواند جای اره را بگیرد، اره آقا اره، خودم چند وقت پیش برای برادرم یک وانت هیزم تکه تکه کردم نیم ساعت طول نکشید عجبا مگر امروزه روز کسی این همه نیاز به هیزم پیدا می کند؟ برای چه این همه هیزم شکستن برای این آقایان مهم و جدیست؟ شاید بخاطر تمرکز بر همین پرسش ها بود که سرعت گام هایم کند شده و آن دو نفر از من جلو افتادند. به به ! گفتم صدای شان آشناست.
این دو از دوستان قدیمی برادرم بودند، مجالی دست داد تا آتش فضول بنشانم و پاسخ پرسش هایم را بگیرم به ایشان رسیدم و احوال پرسی و درود گفتیم و پرسیدنی ها را پرسیدم. یکی از دوستان جواب داد که خب دم عید است و قراراست با هم دسته جمعی برویم و در دامان طبیعت چند روزی چادر بزنیم و برای همین لاجرم هیزم لازم است و ما از هم اکنون در آن اندیشه ایم که آتش ما از سایر عموزاده ها و پسر عمه ها و داماد های فامیل و … شعله ورتر (بلوز تر) باشد .
این بلوز با همان معنی بالا روزگاری گویا نشان از توان مردان خانواده در ایجاد رفاهیات وقت و قدرت حمایتی آنها از خانواده بوده است. بگذریم، هنوز زمانی نگذشته بود که صدای آن یکی دوست ما بلند شد که درود بر مادر خودم بابا زن هم زن های قدیم ببین مادر رفته و چه خریده؟
نگاهم بسوی مخاطبش برگشت زنی مسن سپر بدست، چون جنگویان قدیم نزدیک می شد، آهان آن سپر نبود ساج بود همان تابه نان پزی خودمانی، پرسیدم این برای چیست؟ جواب فرمودند که یعنی چه ؟ نمیدانی؟ برای نان.
نان آن جمعیت را چطوری تامین کنیم؟ در ثانی نان محلی خودمان که طعمش فرق می کند ‘هه تامه’. در همان اثنا چند تن دیگر از مردم یا تبر بدست یا ساج در بغل از کنارم گذشتند دیگر یکی دو نفر نبودند که بشود قانع و مجابشان کرد.
اول خنده ام گرفت یاد شعری افتادم که در حسرت نان ساجی سروده شده بود: خوشال وآو موقعه نان ساجی بی / ده هزار نفر یکی حاجی بی / ایسه هه نوری حاجی حاجیه / چشتی که نیه نان ساجیه
از فحوای این ابیات چنین بر می آید شاعر به مخیله اش هم خطور نمی کرده روزی دوباره نه تنها نان ساجی برگردد که قدمش خجسته و خیلی هم عالی، بلکه نان ساجی پختن باز به میان خانواده ها برگشته، چادرنشینی باب شده و مردم باز گردند به اصالت خویش.
اینکه گفتم اصالت چون تاریخ ما نشان داده لااقل از هزار سال پیش تا صد یا نهایتا 150 سال پیش مدنیت و شهر نشینی در این دیار به نسبت چادرنشینی و زندگی عشایری کم رونق تر بوده و پیشه غالب دامداری و کشاورزی آنهم توسط مردم عشایر و کوچنشین بوده است.
این را گفتم که به اینجا برسیم که مگر ما کم چادرنشین بودیم ؟ همین ایام دفاع مقدس مگر باز چادرنشین نشدیم ؟ حالا طبیعت ما دیگر توان میزبانی را با این حجم آتش سوزی و هیزم شکنی و درخت افکنی را ندارد.
روز را می شود به دامان طبیعت رفت و آتشی کم بلوز تر یعنی کم هیزم و شعله تر داشت لیکن چون شب شد حق به جانب برای کودکان هم که شده ناچار به سوزاندن پیکر زیبای طبیعت می شویم.
این توجیه هم پذیرفتنی نیست که چوب خشک می سوزانیم چرا که کارشناسان می گویند همین چوب های خشک و از نظر ما هیزم قوت خاک هستند تا بتواند درخت و یا گلی برویاند.
براستی طبیعت ایلام نیاز به مدتی استراحت دارد این نمی شود چون ما اوضاع اقتصادی مناسبی برای جهان و ایرانگردی نداریم و یا اصلا عاشق طبیعت ایلامیم برویم چند شب قشون کشیده، چادرها برپا کرده، تکه تکه به همت تبر و زحمت اره طبیعت و بهار را به آتش بسپاریم.
لازم است تخفیف زحمت کنیم. ما در ایلام جز این طبیعت چه گنج و سرمایه ای بهتر داریم که با تفاخر به نسل آینده برسانیم ؟ خود خواه نباشیم فرزندان ما نیز محتاج سایه بلوط ایلامند ما دیگر نان ساجی به کفایت خورده و چادر نشینی هم به حد کافی کرده ایم دست از سر طبیعت بر داریم چه می شود روزها به دیدار کوهساران رفته و شبانگاه در منزل گرم خود بیارامیم؟ وسیله نقلیه که الحمدالله بیشترمان هر نفر یکی داریم طبیعت ایلام را دریابیم و تخفیف زحمت کنیم حال اورژانسی جنگل های بلوط را درک کنیم.
منبع: سایت خبری ویرا