کدخبر : 10660
جمعه 17 آوریل 2020 - 12:39
فاقددیدگاه

ایوان، سرزمین زخم های خون فشان

امروز پنجشنبه ، 28 فروردین 99، به ایوان رفتم. اینکه بگویم چه بردم و چه به خانواده ها دادم، داستانی تکراری است، خب معلوم است به برخی وجه نقد دادم و به برخی هم سبدی شامل موادی خوردنی و شوینده و…. اما بگذارید احساسم را در مورد آنچه دیدم، بیان کنم.

جامک: علی موسی نژاد

واژه ای دیگر سراغ ندارم که آنچه را در ذهنم است به بهترین وجه و شکل بیان کند و خواننده را به خوبی متوجه مکنونات ذهنی من گرداند، لذا چاره ای ندارم جز اینکه از دو کلمه شهر ارواح استفاده کنم و اگر می گویم شهر ارواح، مکانی خلوت در ذهن خودم، تداعی می شود. من خودم وقتی این دو اصطلاح را می‌شنوم، یاد زمان جنگ می افتم که آواره بودیم، و شبی همراه چند نفر از اقوام به شهر ایلام آمدم تا سری به منزل مسکونی بزنم و چند وسیله هم با خودم بیاورم. به شهر ایلام که رسیدیم سکوتی مرگبار بر شهر حاکم بود و البته گاهی با صدای خودروی در دوردست یا سوسک هایی در نزدیکی و حتی جلوی پای من که با خیال راحت، جولان می‌دادند، شکسته می شد. شاید فکر می کردند من هم از جنس خودشان هستم و فقط در اندازه ای بزرگ تر! نمی دانم هرچه بود، شهر به تصرف سوسک‌هایی درآمده بود که وجود مرا به حساب نمی آوردند و بر خلاف معمول، حتی زمانی که مرا می‌دیدند، صدای شان را بلندتر می‌کردند. البته شاید ترسی که تمام وجود مرا دربرگرفته بود، موجب شده بود صداها در نظرم بلندتر باشند. خلاصه، آرام آرام و مانند کسی که در میدان مین حرکت می‌کنند، با دقت و دغدغه تمام گام برداشتم، گیج شده بودم که حواسم به زمین باشد یا آسمان، اگر هواپیما آمد، خب خودم را میندازم توی جدول، اما اگر سگی یا هر حیوانی دیگر آمد و حمله کرد، چه کار کنم، اگر برق قطع شد، اگر… اگر….. .
خلاصه، بعد از این ماجرا هروقت دو کلمه شهر ارواح را می‌شنوم، ایلام اون شب در ذهنم تداعی می‌شود.

امروز وقتی به ایوان رفتم، آن شب پر هول و هراس برایم تکرار شد، شهری خلوت، هیچ دونفری را مشغول بگو و بخند با یکدیگر ندیدم، همه از یکدیگر فاصله گرفته یا به تعبیر بهتر، می‌ گریختند، سرها همه به زیر، نه از اون صدای بلند و لهجه شیرین کلهری خبری بود و نه از قامت رعنا و شمشاد گون جوانان ایل کلهر نشانی، کسی دیگر نگاهی به آسمان نداشت بلکه معدود افرادی که بنا به ضرورتی از خانه بیرون آمده بودند، نه با وقار و آرام آرام بلکه به سرعت و با سری به زیر و دوخته بر جلوی پای خود راه می رفتند.

من نیز باید هرچه زودتر کارم را انجام می‌دادم و از این شهر کرونازده می گریختم. به چند خانواده مدنظرم سر زدم. یکی شان، دو معلول داشت و مستمری دریافت می‌کرد، دیگری دو معلول داشت و به دلیل اینکه معاود بود، از هر کمک دولتی محروم بود، خانواده دیگر، متعلق به پدری بیمار با چند فرزند و همسری مبتلا به سرطان و کرونا، دردناک تر از همه، وضعیت خانواده ای بود که پدر سرطانی بود و هزینه ماهیانه فقط یکی از قرصهایش، هفت میلیون تومان بود اما تحت پوشش هیچ نهاد حمایتی نبود، و دردناک تر اینکه یکی از بچه های این خانواده، شاگرد اول دانشگاه صنعتی شریف بوده اما به دلیل مشکلات خانواده، نداشتن منزل مسکونی و بیماری پدر و لزوم حضور مستمر در کنار خانواده، به درخواست اساتید جهت ادامه تحصیل در مقطع دکتری جواب رد داده.
با کوله باری از غم و اندوه و اشکهایی بر صورت، شهر را ترک کردم همچون همان شبی که از منزل در ایلام گریختم، در حالی که ابیاتی از بهروز یاسمی را زیر لب زمزمه می کردم:

ایل من ای ایل توفان زاد من/سرزمین پیش از این آباد من

سرزمین زخم های خون فشان/ایل من ای ایل بی نام و نشان

ایل غم ایل غبار ایل غریب/ایل از یک جرعه شادی بی نصیب

ایل خسته، ایل خاموش ایل خواب/ایل خلوت، ایل خرد و ایل خراب
.
ایل گندم، ایل سبزه، ایل گل/ایل شاباش و شب و ساز و دهل

تو زمانی فخر آدم بوده ای /پایتخت هردو عالم بوده ای

آن شکوه روزگارانت چه شد؟/مستی باده گسارانت چه شد؟

Print Friendly, PDF & Email
امتیاز:
اشتراک گذاری:
مطالب مرتبط
دیدگاه شما

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.